خرید بک لینک
یکروز باید اینچنین میشکست. بلاخره به زبون اومد، گفت برنامهات چیه؟ میمونی یا میری؟ کسی نمی فهمه حال منو، خودمم نمیفهمم حالم رو. رفیق حس بدی دارم ، انگار یکی یه میله داغ رو انداخته تو گلوم و داره مثل آش نذری به همم می زنه اما من تهی ام و درونم هیچی نیست. باید انتخاب کنم ولی من خسته ام، خسته از همه چیز. من مدتها پیش مرده ام، به طرز هولناکی هم تکه تکه شدم اما بخاطر پدرم، مادرم و خواهرام پا شدم رقصیدم و خندیدم، پا شدم رقصیدم و خندیدم و تنها درون خودم صقوط کردم و گریه کردم اما کسی نفهمید، قسم می خورم بعد این همه سال مقدس ترین دوست م بالشمه که همیشه مامان گلایه میکنه چرا خیسه و هیچوقت نفهمید چشمهام چقد اشک ریختن که دارم به کوری میرسم، سخته هم مرده باشی و هم بخوای ادای زنده ها رو در بیاری ، سخته عمیقا غمگین باشی و نتونی تنها باشی و مجبور به خنده های تصنعیت کنند. من خسته ام و دیگه بریده ام . هر روز با صدها استدلال خدا رو رد می کنم و هر شب گریه ام میگیره و صداش میکنم خودت رو بهم نشون بده، همیشه هم تو اوضاع بحرانی دست منو گرفت و بلندم کرد، حتی همون روزی که بچه ها زنگ زدن مشروب بخورن و من نتونستم برم چون به اصرار پریسا و میترا با مهین و عطیه و علی و احمد رفته بودیم تو پارک بشینیم حرف بزنیم که پلیس ما رو گرفت بخاطر روابط انسانی ، بخاطر اینکه با چند متر فاصله از هم نشسته بودیم و داشتیم از درد هامون حرف میزدیم ، از اینکه چقد هممون افسرده بودیم و دخترا تو خوابگاه چقد قرص ضد افسردگی میخورن و جامعه چقد افسرده اس، از آخرین خودکشی تو خوابگاه و اینکه  ما چقد بیاشتیاقیم به زندگی و لعنت، لعنت به این زندگی که ما رو با این اندازه از پوچی به پیش میبره ...حالا که اینا رو مینویسم بغض گلومو گرف

برچسب: نویسنده: مریم زارعی‌پور تاريخ: سه شنبه 3 خرداد 1401 ساعت: 3:24

داشتم در مورد چی فکر می کردم؟ بعد هفت سال رفتم پیش پزشک قلبم و بعد از اکو و نوار قلب، بهم گفت که مشکل قلبیتون کاملا برطرف شده و دیگر هیچگونه علایمی ندارید. نمیدونی تا چه حد از این بابت خوشحال شدم. این خبر خوبی بود برای این روزهای من که دارم برای دکتری میرم آلمان و تو شروع فصل جدیدی از زندگی خودم هستم. اما حالا که دارم به این چند سال گذشته فکر میکنم دوست دارم یک سری چیزها رو برای خودم اینجا بنویسم که فراموششون نکنم. هیچ چیزی و هیچکسی ارزش سلامتی و شادی آدم رو نداره و اگر کاری قرار بر این باشه که سلامتی آدمی رو در خطر بندازه و یا اینکه تبدیلت کنه به یه آدم افسردهی داغون شده، بهتره اونجاها یه استپ بزنی و به این فکر کنی که حتی اگر اون کار به نتیجه برسه ولی هیچچیزی نمیتونه جایگزین سلامتی و شادی آدمی زاد باشد. الان من ارشدم رو دفاع کردم و از عید تا حالا به شدت تحت تاثیر بیماریهایی قرار گرفتم که تمام زندگی و ادامه مسیرم رو تحدید میکرد. از همورویید گرفته تا اعصاب معده و درد در قفسهی سینهام که ناشی از اعصاب معده هست. و همهی اینها نتیجهی یک همکاری مخرب با فردی بود که من اون و اهداف مشترکمون رو به خودم و ایدهآلهای زندگیم، به سلامتی جسمی و روانیم ترجیح دادم. هیچ چیزی در زندگی سازندهتر و بارآورندهتر از نظم نیست. برای خودم یک برنامهریزی سبک انجام دادم و میخوام برای هفتههای آینده بهش پایبند باشم و به اون عمل کنم. رمانها و کتابها سرزمینهای خیالی هستند که منو میتونند از جهنم شرایط و ناملایماتیها نجات بدهند. هیچچیزی در زندگی مانند دوستداشتن یک نفر دیگر و به او محبت کردن قادر نیست که روان آدمی رو تنظیم کنه.داشتم لبتابم رو باز میکردم که سدنا بهم گفت: دادا

برچسب: نویسنده: مریم زارعی‌پور تاريخ: سه شنبه 3 خرداد 1401 ساعت: 3:24

صفحه بندی